...چشم هایش
...بهانه ای برای نفس کشیدن
خیلی وقت است که دیگر چای را با قند نمی نوشم...
می خواهم عادت کنم به تلخی...
و خوب می دانم که روزی، آنقدر به تلخی چشمانت عادت می کنم؛ که شیرینی خنده هایت
دلم را خواهد زد...!
بگذار ببینم کی بود بار آخری که منحنی لبخند می کشیدی،
روی نمودار شادی هایت...؟؟؟
یک سال؟
دو سال؟
نه؛!
انگار هزار سال نوری است که،
از کهکشان خنده هایت خبری نیست...!!!
اصلا بیا از خاطره هایم برایت بگویم؛
خاطراتی که
روزگاری...
پر بودند از لحن کودکانه ی شادی
و حالا شده اند
درست شبیه صفحه ی حوادث روزنامه ها؛
سرد...
سوت و کور...
با تیتر های درشتی از اتفاقات غم انگیز...
مثل حادثه ی تلخ نگاهت!
یادت هست؟!
اعتراف می کنم که مقصر تو نبودی!
بی احتیاطی از دل من بود...
از دل من...!
نظرات شما عزیزان:
سلام. خیلی زیباست.
با کمال و تمام لینکت کردم.
اگه دوست داتشتی بلینکم
با کمال و تمام لینکت کردم.
اگه دوست داتشتی بلینکم
نوشته شده در پنج شنبه 23 آذر 1391برچسب:, ساعت
3:30 PM توسط melOdy| يک نظر |
Power By:
LoxBlog.Com |